Saturday, March 29, 2008

گقتم...گفتی

نادیده عاشقش هستم

گقتم...گفتی
گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم

گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در

گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم

گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم

گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام

گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم

گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند

گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم

گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم

گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم

گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم

Tuesday, March 25, 2008

بتراش ای سنگ تراش،بتراش

بتراش ای سنگ تراش،بتراش ای سنگ تراشسنگی از معدن زر، بهر مضارم بتراشروی سنگ قبر من،عکسی از چهره زیبای نگارم بتراشبنویس ای سنگ تراش،عاقبت شدم فداشبنویس تا بدونه عمرم و دادم براش،عمرم و دادم براشبتراش ای سنگ تراش،بتراش ای سنگ تراشرو نوشته های سنگ قبرمن،تو با خون جگرم رنگی بزندر کنار دل صد پاره من ، جلوه ای از یک دل سنگی بکنسنگ تراش پائین این دل بنویس{عاشق زاری رو کشته با جفاش}بسکه روز و شب می جنگید با دلم،سایه ای از یک خروس جنگی بکنبتراش ای سنگ تراش،بتراش ای سنگ تراش

Monday, March 17, 2008

تنهايی را دوست دارم

زيرا بی وفا نيست
تنهايی را دوست دارم
زيرا عشق دروغی در آن نيست
تنهايی را دوست دارم
زيرا تجربه کردم
تنهايی را دوست دارم
زيرا خداوند هم تنهاست
تنهايی را دوست دارم
زيرا....
در کلبه تنهايی هايم
در انتظار خواهم گريست
و انتظار کشيدنم را
پنهان خواهم کرد

کاش بودی

کاش بودی تا دلم تنها نبود
تا اسیر غصه فردا نبود
کاش بودی تا نگاه خسته ی من
بی خبر از موج و دریاها نبود
کاش بودی تا دو دست عاشقم
غافل از لمس گل مینا نبود
کاش بودی تا زمستان دلم
این چنین پر سوز پرسرما نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی
بعدتو این زندگی زیبا نبود

ای خدایم چگونه باورکنم


در نگاهم خیره شدی
کمی بغض در چشمانت پیدا بود
اما تو
گفتی دیگر بس است این زندگی
دیگر خسته بودی
از من و با من بودن
ازتمام نگاه هایم
دیگر از من دل بریده بودی
نمیتوانستم باور کنم
بی تکیه گاهی ر ا
نبودن ان دستان پر مهر و محبت را
نبودن ان چشمان زیبا را
نمیدانستم نبودنت را
چه چیز را باید باور کنم
ازدست دادن عشق را
از دست دادن کسی که عمری عاشقانه مثل بت میپرستیتمش
یا از دست دادن یه زندگی مشترک را
فقط میدانستم من شکسته شدم
باختم
درزندگی
در رویا
حتی تو خیال خام بچه گانه ام
دیگر امیدی نیست
دستانم تنهاست
جسمم بی تکیه گاه ست
اما چگونه باور کنم
مرگم را
بی تو بودن را
خودکشی زندگی ام را
چگونه باور کنم
بغض نگاهت را
چگونه باور کنم
رفتن بی بهانه ات را
چگونه باور کنم
چگونه باور کنم جدایی را
ان انتظارتلخ را
ان دور شدن نگاهمان
دستانمان
حتی دور شدن قلب و احساسمان
من چگونه باور کنم دیگردستی نیست که
دستانم را از منجلاب زندگی بیرون کشد
چگونه باور کنم که دیگر ان نگاه عاشقانه
نیست که بدرقه ی راه زندگی ام باشد
اه ای خداییم چگونه باور کنم که تنهایم و
تنهاییی قسمت من است
تو بگو
ای خدایم چگونه باورکنم

من از قصه زندگی ام نمی ترسم


من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد
برگرد که من به امید دیدار تو زنده ا

می گویند


دوست داشتن کساني که دوستمان مي‌دارند کار بزرگي نيست
مهم آن است آنهايي را که ما را دوست ندارند، دوست بداريم

-----------------------------------------------------------
دوست آن نيست که کنارش باشي دوست آن است که به يادش باشي
از زندگی هرانچه لیاقتش را داریم به ما میرسد نه انچه ارزویش را داریم

-----------------------------------------------------------

دوست واقعي كسي است كه دستهای تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند

---------------------------------------------------- -------
کسی که می گوید برای تو می میرد دروغ میگوید
حقیقت را کسی میگوید که برای تو زندگی می کند

------------------------------------------------------------
عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم
خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم
در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم
چوب و سنگ استخوانهاي ما را ميشكنند اما كلمات قلب ما را
كاش مي شد اشك را تهديد كرد مدت لبخند را تمديد كرد
-----------------------------------------------------------

اگر مي بيني گناه کسي آنقدربزرگست که نمي تواني او را ببخشي گناه او بزرگ نيست قلب تو کوچک است
هرگز به دنبال كسي نباش كه بتوني با اون زندگي كني به دنبال كسي باش كه نتوني بدون اون زندگي كني

-----------------------------------------------------------------------------
به کودکي گفتند : عشق چيست؟
گفت : بازي به نوجواني
گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي به جواني
گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت به پيرمردي
گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر به عاشقي
گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت
آهي کشيد و سخت گريست

Monday, March 10, 2008

دوست داشتن از عشق برتر است

دوست داشتن از عشق برتر است . عشق یک جور جوشش کور است و پیوندی از سر نابینائی ، اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال . عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارددوست داشتن نیز همگام با آن اوج میابد
▪ عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ های تقریبا مشابهی متجلی میشود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است ، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه خاص خویش دارد و از روح رنگ میگیرد و چون روح ها برخلاف غریزه ها هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعمی و عطری ویژه خویش دارد ، می توان گفت که به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست
▪ عشق با شناسنامه بی ارطبات نیست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر میگذارد ، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست
▪ عشق در هر رنگی و سطحی ، با زیبائی محسوس ، در نهان یا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه &#۰۳۹;&#۰۳۹; شوپنهاور&#۰۳۹;&#۰۳۹; میگوید : (( شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزائید ، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید ))!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبائی های روح که زیبائی های محسوس را به گونه ای دیگر میبیند . عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت
▪ عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است ، اگر دوری به طول بینجامد ضعیف میشود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال میکشد .و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و (( دیدار و پرهیز )) ، زنده و نیرومند میماند . اما دوست داشتن با این حالت نا آشناست . دنیایش دنیای دیگریست
▪ عشق جوششی یکجانبه است ، به معشوق نمی اندیشد که کیست ، یک خود جوشی ذاتی است ، و از این رو همیشه اشتباه میکند. در انتخاب به سختی میلغزد و یا همواره یکجانبه میماند و گاه میان دو بیگانه ناهماهنگ ، عشقی جرقه میزند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمیبینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنائی آن چهره یکدیگر را میتوانند دید و در اینجاست که گاه پس از جرقه زدن عشقعاشق و معشوق که در چهره هم مینگرند ، احساس میکنند هم را نمیشناسند و بیگانگی و نا آشنائی پس از عشق – که درد کوچکی نیست – فراوان است
▪ اما دوست داشتن در روشنائی ریشه میبندد و در زیر نور سبز میشود و رشد میکند و از این روست که همواره پس از آشنائی پدید میاید. و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنائی را در سیما و نگاه یکدیگر میخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودمانی)) میشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت به قدری ظریف و فرار است که به سادگی از زیر دست احساس و فهم میگریزد - و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و کلام یکدیگر احساس میشود و از این منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم میبینند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی (( ایمان)) در برابرشان باز میشود و نسیمی نرم و لطیف - همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن ، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا به لرزه در میاورد – هر لحظه پیام الهان های تازه آسمانهای دیگر و سرزمین های دیگر و عطر گلهای مرموز وجانبخش بوستانهای دیگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روی ایندو میزند.
▪ عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی ((فهمیدن)) و ((اندیشیدن)) نیست. اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین میکند و با خود به قله بلند اشراق میبرد
▪ عشق زیبائی های دلخواه را در معشوق میافریند و دوست داشتن زیبائی های دلخواه را در دوست میبیند و میابد.
▪ عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق.
▪ عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.
▪ عشق بینائی را میگیرد و دوست داشتن میدهد.
▪ عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان.
▪ عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر.
▪ از عشق هرچه بیشتر میشنویم سیرابتر میشویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر ، تشنه تر.
▪ عشق هرچه دیرتر میپاید کهنه تر میشود و دوست داشتن نو تر.
▪ عشق نیروئیست در عاشق ، که او را به معشوق میکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ایست در دوست ، که دوست را به دوست میبرد. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.
▪ عشق معشوق را مجهول و گمنام میخواهد تا در انحصار او بماند ، زیرا عشق جلوه ای از خود خواهی یا روح تاجرانه یا جانورانه آدمیست ، و چون خود به بدی خود آگاه است ، آنرا در دیگری که میبیند ؛ از او بیزار میشود و کینه برمیگیرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزیز میخواهد و میخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه ای از روح خدائی و فطرت اهورائی آدمیست و چون خود به قداست ماورائی خود بیناست ، آنرا در دیگری که میبیند ، دیگری را نیز دوست میدارد و با خود آشنا و خویشاوند میابد
در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند )) که حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خویش میبیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش برباید و اگر ربود ، با هردو دشمنی میورزد و معشوق نیز منفور میگردد و دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است ، یک ابدیت بی مرز است ، از جنس این عالم نیست
عشق ریسمان طبیعی است و سرکشان را به بند خویش در میاورد تا آنچه آنان ، بخود از طبیعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ میستاند ، به حیله عشق ، بر جای نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقی است که انسان ، دور از چشم طبیعت ، خود میافریند ، خود بدان میرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) میکند . عشق اسارت در دام غریزه است و دوست داشتن آزادی از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح . عشق یک (( اغفال )) بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد و به روزمرگی – که طبیعت سخت آنرا دوست میدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهی ترس آور آدمی در این بیگانه بازار زشت و بیهوده .عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن. عشق غذاخوردن یک حریص گرسنه است و دوست داشتن (( همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن)) است
.

Saturday, March 8, 2008

سرزمین عشق

به سرزمین عشق رفتم؛
همان جایی که آسمانش به پاکی و صافی قلبت بود
همان جایی که دریاچه ای به زلالی قلبت داشت
که آبشار های زیبایی به آن می ریختند؛
همان دریاچه ای که دوقوی عاشق در آن شنا می کردند؛
همان دو قوی عاشقی که هیچ وقت همدیگررا ترک نمی کردند
به سرزمین عشق رفتم؛
همان جایی که یک درخت پهن و بزرگ و سبز رنگ داشت
همان درختی که پشتش به انتظارت می نشستم
تا مثل همیشه بیایی و دستان گرم و مهربانت را
روی شانه هایم بگذاری و من هم گل سرخی
از جنس عشق را در دستان گرمت بگذارم
به سرزمین عشق رفتم
تا برای آخرین بار
چهره ی مهربانت را ببینم،
برای آخرین بارپشت همان درخت پهن،
جلوی همان دریا چه که دو قوی عاشق در آن شنا می کردند
به انتظارت نشستم؛
دلم می خواست برای آخرین بار،
دستان گرمت را بگیرم؛
اما حیف که هیچ وقت نیامدی تا برای
آخرین بارگل سرخی را که دردست داشتم،
در دستان گرم و مهربانت بگذارم...

Monday, March 3, 2008

این روزها


این روزها خیلی دارند به من محبت می کنند
این روزها خیلی دارند ناز مرا می کشند
این روزها چقدر دارند زود می گذرند
این روزها چقدر دلم برای همین روزها در آینده تنگ می شود
این روزها نمی خواهم بخوابم، نکند که زود بگذرد
این روزها همه اش دلم برایشان تنگ می شود
دلم می خواهد بجای روزهایی که نمی بینمشان سیر خودم نگاهشان کنم
این روزها اصلا از دیدنشان سیر نمی شوم
این روزها همه اش دارند به من مهربانی می کنند
این روزها همه اش دارند مرا دوست می دارند

نمی خواهم این روزها غصه بخورم. می خواهم این روزها در همین روزها زندگی کنم و لذتش را ببرم. به خوبی می دانم که این روزها هم مثل آن روزها می گذرند و می روند. کاش بیشتر قدر این روزها را بدانم

Saturday, March 1, 2008

عشق یعنی


عشق يعني حسرت شبهاي گرم
عشق يعني ياد يک روياي نرم
عشق يعني يک بيابان خاطره
عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره
عشق يعني گفتني با گوش کر
عشق يعنب ديدني با چشم کور
عشق يعني تا ابد بي سرنوشت
عشق يعني آخر خط بهشت
عشق يعني گم شدن در لخظه‌ها
عشق يعني آبي بي انتها
عشق يعني يک سوال بي جواب
عشق يعني راه رفتن توي خواب

Monday, February 25, 2008

گریز و درد

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي به جز گريز برايم نماده بود
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
در وادي گناه و جنونم كشانده بود

رفتم كه داغ بوسه ي حسرت تو را
با اشك هاي ديده زلت شستشو دهم
رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم

رفتم مگو ، مگو ، كه چرا رفت ، ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده ي خموشي و ظلمت ، چو نور صبح
بيرون فتاده بود به يكباره راز ما

رفتم ، كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم
در لا به لاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم ، كه در سياهي يك گور بي نشان
فارغ شوم ز كشمكش و جنگ و زندگي

من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم

اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله ي آتش ز من نگير
مي خواستم كه شعله شوم سر كشي كنم
مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير

روحي مشوشم كه بي خبر ز خويش
در دامن سكوت به تلخي گريست
نالان زه كرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

وصیت نامه

اي کساني که مأمور دفن من هستيد
مرا در تابوت سياهي بگذاريدتا همه بدانند سياه بخت بوده ام
دستان مرا باز بگزاريد تا همگان بدانند دست خالي از دنيا رفتم
چشمانم رامرا باز بگزاريد تا همگان بدانند چشم انتظار از دنيارفته ام
بروي قلبم تکه يخي بگذاريد که با اولين طلوع خورشيد اب شود و به جاي یارم برايم گريه کند
دهانم را باز بگزاريد بدين سان همگان بدانند بزرگتريت فريادم سکوت بوده است
بر سنگ مزارم بنويسيد
که آشفته دلي بود در اين خلوت خاموش-او زادهء غم بود و ز غم هاي جهان گشته فراموش

برای تو مینویسم ... از عمق احساسم

برای تو مینویسم ... از عمق احساسم.
مینویسم تا شاید بدانی که طپش قلبم در سینه ... به خاطر توست.
برای تو مینویسم که بدانی تو بودی آن یگانه عشقی که در لا به لای خرابه های قلبم لانه
گزید وازآنها گلستانی جاودانه ساخت.
برای تو مینویسم تا بدانی دوری ات برای من ... مثل دوری ماهی از آب است و دوری
کبوتر از آسمان
برای تو مینویسم اینک...از عمق وجودم...با فریادی خاموش که در لابه لای هیاهوی
عشقت گم شده است
برای تو مینویسم اینک تا بدانی ... دوستت دارم

Wednesday, February 6, 2008

اگر میدانستم


اگر میدانستم عشق پایانی دارد هیچگاه عاشق نمیشدم
اگر میدانستم معنای عشق بی وفایی و دلشکستن است در همان
لحظه اول که دلم را به تو هدیه دادم آن را از تو پس میگرفتم
اگر میدانستم روزی از من سرد و خسته می شوی در همان لحظه
اول آشنایی مان قید تو را میزدم
من عشق را نمیخواستم من محبت و دوست داشتن را میخواستم
من وفا و ایثار را میخواستم
افسوس که دلم اسیر آن دل بی وفای توست و من نیز قربانی این بی وفاییت شده ام
دیگر صبر و حوصله ای ندارم که به انتظار روزهای روشن با هم بودنمان بنشینم
مرا رها کن،این دل شکسته ام نیز فدای آن بی محبتهایت
رهایم کن تا من نیز از این شکنجه گاه عشق آزاد شوم
و ای کاش میدانستم پایان عشق تلخ است ، ولی افسوس که
ساده بودم و اسیر احساسات دروغین عشق شدم
نمیدانستم عشق تنها یک قصه است و حقیقتی ندارد ، نمیدانستم
دیگر در این دنیا دلی نیست که یک ذره وفا داشته باشد ، اما اینک میدانم
لحظات تنهایی شیرینتر از لحظه های تلخ عاشقی است
تو از من سرد شده ای ، من از عشق
رهایم کن ای بی وفا ، بیش از این مرا شکنجه آن
دلخوشی هایت نده ، دل شکسته ام را از دلت بیرون بینداز
بگذار اینبار خرد خرد شود تا دیگر دلی برای عاشق شدن نداشته باشم
مرا رها کن تا به تنها آرزویم در این لحظات تلخ برسم
آری تنهای آرزویم آزادی از آن قلب بی وفایت است

Love story




Where do I begin ?
To tell the story of how great a love can be
The sweet love story that is older than the sea
The simple truth about the love she brings to me
Where do I start ?
With her first hello
She gave new meaning to this empty world of mine
There's never be another love , another time
She came in to my life and made the living fine
She fills my heart


She fills my heart with very special things
With angels songs , with wild imaginings
She fills my soul with so much love
That anywhere I go I 'm never lonely
With her around who could be lonely
I reach for hand it's always there
How long does it last ?
Can love be measured by the hours in a day ?


I have no answers now but this much I can say
I know I 'll need her till the starts all burn
away
And she 'll be measured by the hours in a day ?
I have no answers now but this much I can say
I know I ' ll need her till the start all burn
away
And she 'll be there

یکی را دوست میدارم



یکی را دوست میدارم
آن را احساس کردم در قلبم
او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است
او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است
یکی را دوست میدارم
آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است
قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم
یکی را دوست میدارم
همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم
آمد و مرا با خود به دشت دوستی ها برد
او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش مرا به اوج آسمان آبی برد و
مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد
یکی را دوست میدارم ،
همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون
در گوشم زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد
یکی را دوست میدارم ،
همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به
من آموخت
اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم
او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان است که همیشه
بالای سرم می باشد
آسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود
آری ، تو برایم مانند همان آسمانی
یکی را دوست میدارم
او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است
پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ، بمان و تسلیم احساسات پاک
من باش
می خواهم تو را شکنجه دهم ، شکنجه عشق و محبت خودم
آنقدر تو را شکنجه می دهم تا تمام وجود من شوی ، چون که تو را دوست
دارم
ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای
ستاره درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من و در پایان ای
همدم زندگی من ، با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را
دوست میدارم
فقط تو را?

Saturday, February 2, 2008

من تو را تنها میگذارم .... تو گریه کن




بگذار صادقانه بگویم خسته ام...بگذار صادقانه بگویم دگر شکسته ام........بیزار از خود و از شب و از سیاهی.... دیگر مجالی برای نفس کشیدن نیست ......دیگر نویدی برای گریستن نیست. اینجا تمام غمها دست دوستی بر من میزنند ..... اینجا دلم در انتظار کیست....؟ من میمانم میدانم میسوزم من میمانم میدانم میپوسم. دل خوش میکنم که غمها نابود میشوند ... بیهوده نشسته ام.................! در این اتاق هیچ راه عبور نیست....... توی ثانیه های غصه و درد یک دل و تنها میمونم ..... دل خوشم با این سیاهی و با این شب ای دل هر جور میخواهی گریه کن. من تو را تنها گذارم تو گریه کن....!

Friday, February 1, 2008

بوسه





در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خاموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمنک و پر از نیازی گنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب

________________________________________
دیوانه باش تا غمت عاقلان خورند
عاقل مباش که غم دیوانگان خوری

________________________________________

دلم هوایش می کند
شاید هنوز یک بوسه در لبهایش باقی مانده باشد
و کس چه می داند و
چه بسا آن بوسه را برای من نگه داشته باشدش
شاید هنوز یک آغوش در سینه اش باقی مانده باشد
کس چه می داند و
چه بسا آنرا برای من نگه داشته باشدش
آنقدر کار کشیده از دلش
رنگی نمانده بر آن
درونش خالی از هزاران پر شده است

Sunday, January 27, 2008

تو رفتی

تو رفتی و دو چشمانم به در ماند
سکوتی سرد سایه تا سحر ماند
سکوتی تلخ و اندوه بار و سنگین
لبانم تا سحر بی همسفر ماند
ز شادی های سبز با تو بودن
برایم شاخه ای بی برگ و بر ماند
تو رفتی و ندانستی که بی تو
خیالت تا ابد در قلب و سر ماند

____________________________________________________

مطمئن باش برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود
و به یک قلب لطیف
که خیالم می گفت:
تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر تکه های دل خود را
سر هم بند زنم

Friday, January 18, 2008

عشق LOVE





عشق

عشق يعني سوختن يا ساختن _____عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني انتظار و انتظار ___عشق يعني هرچه بيني عکس يار
عشق يعني ديده بر در دوختن____ عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني لحظه هاي التها ____عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

____________________________________________________________________
زندگی عشق است
عشق افسانه نیست آنکه عشق را آفر یادشید دیوانه نیست
عشق آن نیست که کنارش باشی
عشق آن است که پیوسته به باشی







اگر بگریم گویند که عاشق است
اگر بخندم گویند که دیوانه است
پس می گریم و می خندمکه بگویند یک عاشق دیوانه است


دلی که خیلی تو را دوست دارد






دلی که خیلی تو را دوست دارد و تنها تو را دارد.... بشنو که این دل یک عالمه حرف دارد .... حرفهای عاشقانه برای تو ، گوش کن به درد دلم .... تو همانی که دلم میخواست و آرزو داشت تا تو برای او شوی .... تو همان رویایی هستی که این دل درونش نهفته بود... یک رویای پر از عشق .... تویی همان یار باوفا ، یکرنگ و بی ریا .... بشنو نوای عاشقانه دلم را .... گوش کن به آهنگ این دل .... آهنگی به سبک صدای دلنشینت و حرفهای عاشقانه ات... هر چه این دل از مهربانی های تو بگوید باز هم کم است .... بشنو راز این دل را .... راز صادقانه ای که درونش عشق و محبت تو است... درونش یک دنیا حرفهای ناگفته است ، حرفهایی که درد این دل عاشق من است! بشنو درد این دل را که به عشق تو زنده است.... دلی که با تو همان عاشقترین عالم است .... احساس آرامش میکنم وقتی تو به حرفهای این دل عاشقم گوش میکنی .... احساس میکنم که حرفهای من برایت شیرین است ، میدانی که اینها همه حقیقت این دل عاشق است.... بشنو که این دل میخواهد زیباترین کلام درونی اش را به تو بگوید .... اینبار با فریاد درونی اش ، با تمام وجودش میگوید که خیلی تو را دوست دارد.... گوش کن به نوای شیرین دوستت دارم نوای عاشقانه ای که از اعماق دلم می آید .... دلم را در آغوشت بگیر و با تمام وجود گرمای آن را حس کن.... گرمایی که از کلام مقدس عشق سرچشمه میگیرد ! این دل ، همین دلی که اینک در آغوش مهربان تو است میخواهد تا ابد برای تو یکرنگ
و عاشق بماند ..... پس آن را برای همیشه نزد خود نگه دار ، ای تو که لایق این قلب عاشق من هستی! مواظب قلب عاشقم باش که نشکند، نه به این خاطر که قلب من است ، تنها به این خاطر که تو در قلبمی !

به تو دلبسته شدم


به تو دلبسته شدم
بی تو پر بسته شدم
تیر عشق تو به قلب من نشست
به تو عادت کردم چون دم و بازدمم
آری ای بانوی نیلوفری ام
من همان شب پره ام
که غم هجر تو را به یه شمعی گفتم
شمع تا صبح گریست و
شرر زد به تن خسته من
و کنون باز منم شب پره
سوخته پر و سحر نزدیک است
اما اینبار دگر می دانم و تو هم می دانی
((عمر یک شب پره شب تا سحر است))
به تو دلبسته شدم بی تو پر بسته شدم
تیر عشق تو به قلب من نشست
به تو عادت کردم
چون دم و بازدمم آری ای بانوی نیلوفری

زندگی یعنی




زندگی یعنی

ز : زندان
ن : ندامت
د : درد و غم
گ : گریزان از حقیقت
u: ی










وقتی که تنهایی و خسته






وقتی که تنهایی و خسته

وقتی که دلت شکسته

همه درها شده بسته

غم توی دلت نشسته

می بینی که نا امیدی

یا به مقصود نرسیدی

هر چی که ساختی خراب شد

مثل حباب روی آب شد

دنیا رو هر جور که خواستی

توی ذهنت اون رو ساختی

تازه می فهمی حقیری

آخرش باید بمیری

اینه رسم زندگانی

غصه خور تا میتوانی

روز خوش وجود نداره

هر ی داره به یقین که هوش نداره

خوشی توی دنیا محاله

مثل یک خواب و خیاله

مثل یک روز بهاری

همیشه باید بباری

مثل یک روز بهاری

همیشه باید بباری

کاش خودت بودی

کاش خودت بودی می دیدی که چقدر بی تو غریبم
اینجا هر کس با نقابی می ده هر لحظه فریبم
میخوام تو رو فریاد بزنم،میخوام تو رو گریه کنم و اشک بریزم،با من بمان و تنهایم نزار.
.میخوامسرم را روی گرمی شانه هایت بزارم تا عطر نفسهایت سراسر وجودم را فرا
گیرد
با من بمان در هر لحظه و هیچ تنهایم نزار
حتی تصور بی تو ماندن مرا نابود میکند .ای کاش تو را در خوابی عمیق روی بوته زار
وحشی خیال در جزیره تنهایی می دیدم
صدایت را همین نزدیکی ها میشنوم ای زیباترین نغمه هستی مرا در آغوشت بگیر.
ووقتی نشانت را از پروانه پرسیدم در آتش شمعی سوخت و هیچ شد
وقتی از شمع پرسیدم ذوب شد و هیچ نگفت. ولی میگویند که تو را در قلب شکسته میتوان
یافت .پس چه خوشبختم که همیشه در قلب منی
خدایا با تمام وجودم دوستت دارم...