اي کساني که مأمور دفن من هستيد
مرا در تابوت سياهي بگذاريدتا همه بدانند سياه بخت بوده ام
دستان مرا باز بگزاريد تا همگان بدانند دست خالي از دنيا رفتم
چشمانم رامرا باز بگزاريد تا همگان بدانند چشم انتظار از دنيارفته ام
بروي قلبم تکه يخي بگذاريد که با اولين طلوع خورشيد اب شود و به جاي یارم برايم گريه کند
دهانم را باز بگزاريد بدين سان همگان بدانند بزرگتريت فريادم سکوت بوده است
بر سنگ مزارم بنويسيد
که آشفته دلي بود در اين خلوت خاموش-او زادهء غم بود و ز غم هاي جهان گشته فراموش
مرا در تابوت سياهي بگذاريدتا همه بدانند سياه بخت بوده ام
دستان مرا باز بگزاريد تا همگان بدانند دست خالي از دنيا رفتم
چشمانم رامرا باز بگزاريد تا همگان بدانند چشم انتظار از دنيارفته ام
بروي قلبم تکه يخي بگذاريد که با اولين طلوع خورشيد اب شود و به جاي یارم برايم گريه کند
دهانم را باز بگزاريد بدين سان همگان بدانند بزرگتريت فريادم سکوت بوده است
بر سنگ مزارم بنويسيد
که آشفته دلي بود در اين خلوت خاموش-او زادهء غم بود و ز غم هاي جهان گشته فراموش

No comments:
Post a Comment