رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي به جز گريز برايم نماده بود
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
در وادي گناه و جنونم كشانده بود
رفتم كه داغ بوسه ي حسرت تو را
با اشك هاي ديده زلت شستشو دهم
رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم مگو ، مگو ، كه چرا رفت ، ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده ي خموشي و ظلمت ، چو نور صبح
بيرون فتاده بود به يكباره راز ما
رفتم ، كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم
در لا به لاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم ، كه در سياهي يك گور بي نشان
فارغ شوم ز كشمكش و جنگ و زندگي
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم
اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله ي آتش ز من نگير
مي خواستم كه شعله شوم سر كشي كنم
مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير
روحي مشوشم كه بي خبر ز خويش
در دامن سكوت به تلخي گريست
نالان زه كرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم
Monday, February 25, 2008
گریز و درد
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

No comments:
Post a Comment