
در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خاموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمنک و پر از نیازی گنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد

در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب
________________________________________
دیوانه باش تا غمت عاقلان خورند
عاقل مباش که غم دیوانگان خوری
________________________________________
دلم هوایش می کند
شاید هنوز یک بوسه در لبهایش باقی مانده باشد
و کس چه می داند و
چه بسا آن بوسه را برای من نگه داشته باشدش
شاید هنوز یک آغوش در سینه اش باقی مانده باشد
کس چه می داند و
چه بسا آنرا برای من نگه داشته باشدش

آنقدر کار کشیده از دلش
رنگی نمانده بر آن
درونش خالی از هزاران پر شده است

No comments:
Post a Comment